X
تبلیغات
شکست واقعی - اولین داستان واقعی شکست عشقی 66کوچولو

شکست واقعی

داستان واقعی از زندگی تلخ من

اولین داستان واقعی شکست عشقی 66کوچولو

 

به نام انکه اشک را افرید تا سر زمین عاشقان نسوزد

سلام به دوستان خوبم

نمیدونستم برای مطلبم چه چیزی رو بنویسم

اما تصمم گرفتم داستان شکست عشقیم رو بگم شاید که دلم اروم بشه

قسمت اول اشنایی

من اون وقتا دوم دبیرستان بودم بادوستم سعید از مدرسه میرفتیم برای خرید سیستم اخه خیلی با هم جور شده بودیم.اون سیستم خوبی داشت من هم تصمیم گرفته بودم دقیقا اون سیستم رو جمع کنم بعد گشتن توی پاساز ها... دراخر...ی جای خوب ارزون مشدی پیدا کردیم.موقع قرار داد بستن تلفن سعید زنگ میزنه وشروع میکنه به صحبت. وقتی قطع میکنه ازش پرسیدم کی بود گفت شوهر خالم دستور داده یک سیستم رو فوری جمع کنم

خلاصه جای یک سیستم 2تا جمع کردیم 

دقیقا یادم میاد۱۹ ابان بود ما باید میرفتیم برای انتخاب سیستم.من خیابان بوعلی دم در بانک.....ایستاده بودم.دیدم اقا سعید داره با یک دخترخانم چادری و البته بسیار زیبا...((گفتن شرح چهره خیلی برام سخته)) داره میاد و خلاصه رسیدن به من!!!!

من مثل روخی که مات شده بود سرجام خشکیده بودم نتونستم جواب سلام درستی بدم خلاصه رفتیم داخل پاساز

سعید به من گفت اول تو انتخاب کن بعد من گفتم تا شما انتخاب نکنید من انتخاب نمیکنم خلاصه اونا انتخاب کردن...بعد از اونا نوبته من رسید و گفتم هرچی انتخاب کردن برای من هم همون رو بزارید... خلاصه ندونستم که چی شد اصلا چطوری برگشتم خونه؟

شب خابم نمی برد!!!!نمیدونم چرا بی خود ساعت 11شب لباسم رو بوشیدم و زدم بیرون از خونه.بچه شده بودم داشتم بی خود گریه میکردم      دلم یاد گذشته ها میکرد

فردا رسید من مدرسه نرفتم۳روز تموم خونه نشین شده بودم

 بابام و مادرم دلیل این بد اخلاقی و تو خود رفتن من رو نمیدونستن

روز چهارم غیبت از مدرسه....

بقیش بمونه برای هفته بعد خسته شدم دباره دلم گرفت

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 2:12  توسط سعید  |